تبليغاتX
مرد نایی

چهارشنبه هفتم بهمن 1388

به بهانه اربعین عروج؛ بازخوانی خوان هشتم

پاییزی از پاییزهای همواره این ملک بود و یک سالی از حصر آن بزرگمرد تاریخ می گذشت و دلهای بسیاری در این غم روزگار سر می کرد. اما راحت بگویم، تعداد این دلها به پهنای این مرز پر گهر نبود. به راستی چه سخت است زجر کشیدن برای کاشتن یک درخت در کویری خشک، با خون دل نگهداری اش نمودن و آنگاه به وقت ثمر دهی اش تو باشی و چاهی که با کلنگی از چوب همان همان درخت کنده اند و درختی خشک که اکنون با یک شعبده بازی تزویر گران، قارچ های سمی نقاشی شده بر تنه اش تنها محصولاتش است. این رسمی ناجوانمردانه در تاریخ این مرز و بوم است آنچنان که همین رسم نارسم، رستم دستان را در چاه  آن شغاد نابرادر انداخت و خون  آن امیر بزرگ را در چاه حمام فین رهسپار نمود. بزرگمردی را به احمد آباد تبعید نمود و هیچ هجمه ای را به  مهندس اخلاق مدار ناروا ندانست.  آنروز نیز مرد روزهای سخت را در حصری خانگی محبوس ساخته بود.  اما انگار به جز در گوشه ای از این ملک که مردمانی یه غایت آشنا با او داشت،  دیگران نمی دانستند که بر چه کسی، چه روا داشته می شود؟ آنروز همچون امروز رهبر معنوی جنبش سبز نبود( و نمی خواست باشد که اعتقاد تفصیلی اش این بود که مردمان باید خود راه رفتن بیاموزند) و شايد عده اي را نيز مطلق انگاري بر اين بود كه او نيز تكه اي از كرباس سرتا پا يكجور موجود است (وچه خيال خامي و چه خون دلها كه از اين خيال خام كه نخورده ام)، اما چه زیبا خداوند حکمت و قدرت خویش را به رخمان می کشد که پس از دو دهه تخريب و دروغ و فحاشي اصحاب زر و زور و تزوير، چگونه هر که را خواهد عزیز دلها نموده، آنگاه نوای دلنشین "یا ایتها النفس المطمئنه" را بر ضمیر پاکش روان می سازد که پس از این زندگی سراسر رنج و آزار و زندان و شکنجه و دغدغه، اکنون "فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی". دریغا که دیر شناخته شد و افسوس كه برای ما، همواره چه زود دیر می شود. دقیقا وقتی که باید می بود، رفت و چه رفتنی! رفتنی که آن هم برکت بود مانند همه زندگی اش که خیر بود و آکنده از پندار نیک و کردار و گفتار نیکو.

باری؛ در آن روزهای حصر ناجوانمردانه، شعر خوان هشتم اخوان ثالث را بسیارها خواندم و با نوای مرد نقال که " از صدایش ضجه می بارید" ضجه ها زدم که " خود حقیقت نقد حال ماست آن". در آن زمان ها و آن حال و احوال یکی از معدود شعر ها و آخرین شعرهای من سروده شد که البته نمی دانم اسمش را می توان شعر گذاشت یا خیر؟ اما هر چه بود به هر حال چیزی بود برون جهیده از درون پر طوفان من. این شعر را تقدیم می کنم به روح عرفانی آن  سفر کرده ای که اربعینی است صد قافله دل را سوگوار خود نموده است . به یاد او و به به یاد همه رستم هایی که "سهراب" وار "ندا"ی آزادی و عدالت سر دادند و  قربانی شدند در پای  جهل و استبداد و  به یاد همه آنها که در چاه غدر ناجوانمردان، چاه پستان و چاه بی دردان اسیرند و دیری نخواهد پایید که  خواهند انداخت بر درختی که آن نابرادر در بالای چاه بر آن تکیه کرده، قلاب خرد خویش را و با سرفرازی بر خواهند آمد و  با ما، نوای دلنواز زندگی را خواهند خواند.

بازخواني خوان هشتم

 

دوستان آمده ام باز كه اين ناي كم آواز، كنم ساز و شوم قافيه پرداز

نه اينبار به پرواز و به آواز و نه مرغان غزل ساز

اين بار بگويم ز بسي درد و

ز ناورد و ز گل هاي همه زرد و

ز دل هاي پر از برد و زمانه ي پر نامرد

و بگويم كه چه شد تا كه شده خالي جهان

از رخ اقوال يكي مرد پر از درد

كه شود باورت اينبار كه رستم نه به آن هفت رهي كاو به پس پشت نهادش

نه همه در كه گشادش

نه ز آن بدگهري كاو بتر از ديو نهادش

-كه دل نار بوادش-

دل او سخت نرنجيد و ز مرگ خود و رخشش نهراسيد

و جنگيد چو خورشيد

كه بيند رخ ناهيد.

من بگويم كه بداني كه ورا سخت ترين جاي كجا بود

كه گل ها همه فرسود

و آن يار كه لب ها همه بگشود،

بشد در ته آن چاه حصاري، چو قناري

كه مريدان زر و زور شوند كورتر از كور و

شوند وصله ناجور

به آن پيرهني كاو ز دو چشمش بگذشت بر سر آن دوختن او

به زر اندودن او

و به هر ذره آن سوختن او.

بگويم كه ورا سخت ترين جاي كجا بود؟

كه بعد از همه ايام پر از خون و پر از دود

كه اين خاك بسي لاله بيفزود

كه تا اينكه شود خاك رها از رخ اغيار و

 ز دل هاي جفاكار و

ز دل هاي انباشته از خار و

شود مملو از اسرار رخ يار...

... به يكباره بت ها همه جوشيد و

به تن پيرهن لاله بپوشيد

و شد وارث هر لاله خونين و بلورين،

به صف دين

و دري نو ز ريا و دغل و كذب گشاييد

به گل هاي جوان گفت: بياييد

منم وارث آن يار صميمي

و قديمي

كه همه  جسم  رهانديد به هر دُركلامش

كه در اين سفره ايزد بنشاندش

و ز خودها بگذشتيد و به راهي كه ورا راه همان بود برفتيد...

و چو اينها به زبان رانَد و خوانَد، كند آن يارترين يار همان يار قديمي

به ته چاه حصاري، چو قناري....

 

بلي! انگار همه چرخ چنين است

و انگار يكي خواسته دوست همين است

كه هر رستم دستان

كه ز هر روي گشودست به رومان در ايمان

بشود در ته آن چاه حصاري، چو قناري...

و زغن بانگ بر آرد به شب پر زتباهي

و زند بر رخ آن هر چه فزون رنگ سياهي....

 

سخنم سخت نهان است و دلم بي پر و جان است و

زبان در ته كام است و

چه گويم كه بدي سخت بنام است و

جهان ديو كنام است...

 

پاييز 1378

 

نوشته شده توسط جلال الدین در 16:43 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم دی 1388

بیست و نه آذر هشتاد و هشت

بیست و نه آذر هشتاد و هشت          مرد خدا،منتظری در گذشت

منتظری رفت،ولی رو سپید               خنده کنان سوی خدا پرکشید

مرغ دلش از قفس آزاد شد               نعره ی مستانه زد و شاد شد

پیر سفر کرده،سلامٌ علیک               سینه سپر کرده،سلامٌ علیک

مرجع محبوب دل ملتی                   دشمن ظلم و ستم و ذلتی

رفتی و از رفتنت آزرده ایم                بعد تو ما،زخم نمک خورده ایم

زخم نمک خورده ی ما را ببین          چهره ی پژمرده ی ما را ببین

ای نفس گرم نگاه تو سبز                بعد تو آینده ی راه تو سبز

ای تو دل آزرده ز اهریمنان                خون جگر خورده ز اهریمنان

مرجع با جهد و جسارت تویی           رفته به تبعید و اسارت تویی

عمر تو هرچند به زندان گذشت          با دل خون و لب خندان گذشت

ای شرف و عزت روحانیت                 فقه تو بر پایه ی انسانیت

ای غمت آزادی ایرانیان                    مرگ تو از غصه ی زندانیان

بر سر سجاده ی سبز امید              روز و شب از چشم تو خون می چکید

خون خدا باز به جوش آمده است      باردگر حق به خروش آمده است

راه تو راه شهدا بود و بس               گسترش دین خدا بود و بس

مدعیان،فتنه به پا کرده اند             خون به دل خلق خدا کرده اند

ما همه دیدیم که حق با تو بود        مدعیان را همه رسوا نمود

ما همگی حصر تو را دیده ایم         پاره ای از عصر تو را دیده ایم

مصلحت اندیش نبودی پدر             گمشده در خویش نبودی پدر

ای زده آتش به دل و جان ما          رفتی و شد شام غریبان ما

ما ز مریدان قدیم تو ایم                ما همه طفلان یتیم تو ایم

نام تو در دفتر تاریخ،سبز               در نظر و باور تاریخ،سبز

شعر از شاعری سبز

نوشته شده توسط جلال الدین در 13:14 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم آذر 1388

امروز بسیار گریسته ام، بسیار... خدایا اینهمه مصیبتهای این روزها بسمان نبود؟ آقاجان در این وانفسای بی اخلاقی ها رسمش این نبود که تنهایمان بگذاری؟ آقاجان حال که سخت عزم بر رفتن جزم کرده ای، آن زمان که در جوار شهدا و صدیقین دردهای دل این سالهایت را و این سالهایمان را با اباعبدالله خواهی گفت، سلام ما را هم به سید الشهدا برسان، بگو از تنهایی هایمان، بگو از مظلومیت هایمان بگو از کتک خوردن هایمان... تو عبدالله ما را خوب می شناسی،  بگو از مظلومیت عبدالله هایمان در زیر فشارها و تحدیدهای این نه مردان به صورت مرد، تو که همواره حامی خانواده زندانیان بی گناه سیاسی بودی، بگو که حتی حقوق معلمی اش را هم قطع کرده اند.... بگو ... بگو که با رفتنت پدری مهربان را از دست داده ایم ... بگو و ما نیز فردا با چشمی خونبار و دستانی سراسر سبز خواهیم خواند:

گرگها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گر که مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

و اما سالها این کلام حسرت آلود، زمزمه روزان و شبانمان خواهد بود:

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت....

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

 روح فقیه همیشه عالیقدر قرین دریای بی کران رحمت الهی باد..

نوشته شده توسط جلال الدین در 18:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم آبان 1388

دست از سر نوستالژی هایمان بردارید...

دوستی لینک مطلبی را به همراه عکس برایم گذاشته بود که خواندنش برایم  سخت دشوار می نمود. کامنت به بخش کودتا از سایت موج سبز آزادی رهنمونم می کرد. خبر را بخوانید:

"جمعی از خانواده‌های شهدای نجف‌آباد طی نامه‌ای به حذف عکس آیت‌الله منتظری به بهانه بازسازی قبور شهدا و همچنین بی‌حرمتی به مزار شهیدان و خاکریزی بر روی سنگ مزار آن‌ها اعتراض کردند.

به گزارش موج سبز آزادی، این خانواده‌ها در نامه خود آورده‌اند: "گمان نمی‌کردیم افرادی که پرونده پرونده‌سازی و حذف نمودن‌هایشان چندان سیاه و تیره است، پس از حذف شخصیت‌های کلیدی انقلاب و دست یازیدن مضبوحانه و ناجوانمردانه به ترور شخصیت، عکس کوچکی از ایشان بر مزار شهدای شهری چون نجف‌آباد را هم تاب نیاورده و بدون دریافت کوچکترین مجوزی از خانواده شهدا اقدام به کندن تابلوی عکس شهیدان کنند. اما انگار گویی عده‌ای می‌خواهند فعال لما یشا بودن خویش را به اثبات رسانند."

گفتنی است که در نجف آباد برای سالیان طولانی در کنار عکس شهدای دفاع مقدس، عکسی نیز از امام خمینی و آیت‌الله منتظری به کار برده می‌شده است که حتی در سال‌های پس از فوت رهبر انقلاب و علی‌رغم سانسور و فشار شدید اقتدارگرایان، این تصاویر همچنان برقرار مانده است. اما در روزهای اخیر عوامل کودتاچیان به منظور حذف کامل تصاویر و به بهانه بازسازی مزار شهیدان، تابلوهای تصاویر شهدا را با دستگاه فرز بریده و سنگ‌های قبور را به طور کامل با خاک پوشانده‌اند که با اعتراض شدید وابستگان شهدا مواجه شده است..."

حکایت، حکایت اکثر انقلابات و حرکات تحول خواهانه است. انگار این جبر تاریخ و سنتی الهی است.( چه می گویم جهل مردمان و ظلم ظالمان را چه ارتباطی به سنت الهی است)  1400 سال پیش واکنون ندارد! حاکمانی مستقر برای تثبیت حاکمیت انحصار طلبانه خود تمامی افرادی که نقش های مستقیم داشته اند و برای پیروزی انقلابها زجر و درد فراوان کشیده اند، هر یک را به بهانه ای از صحنه بیرون می کنند. اگر بشود و اقتضائات زمانه اجازه دهد، به بیابانی چون ربذه راهی می شوند و اگر نشود دفاتر و منافذ ارتباطی شان مسدود و محدود می شود و مستحق انواع و اقسام هتک حیثیتها و بی حرمتی ها می شوند. امروز هم قضایا چنین اشکالی به خود گرفته است.فقط مانده بود که عمله محدود استبداد به سمت نیروی ارزشی و انقلابی دیروز لنگه کفش مزدوری و مواجب بگیری پرتاب کنند، که آن هم انجام شد... اما در ادامه راه بر مسند نشستگان باید تمامی مظاهری که رنگ و بوی دوران پیش از ایشان دارد را از بین ببرند. اینجاست که باید کروبیان جای خویش را به زرشماران و تزویربافان دهند تا به جای همه سادگی های پیشین که رنگ و بوی معنویت، اخلاص و صداقت می داد،  تشریفات بی محتوا و رنگ و لعابهای همه پست بنشانند. همه چیز را باید که از محتوا خالی کرد. شهید را از یک پیامبر خونین که پیام آزادگی می دهد و بوی رشادت،  بدل نمود به یک سنگ قبر زیبا که فقط باید بر سر آن بایستی و فاتحه ای بخوانی که ثوابی برده باشی و تجدید پیمانی نموده باشی با آرمانهایی که معلوم نیست چیست و معمولا به تداوم استیلای عده ای قدرت طلب تأویل می شود که هر سه ابزار زر و زور و تزویر را دارند. حرکت جنبشی دیروز را چنان باید زمین گیر کرد که از آن تنها منجلاب و باتلاق فاسد اقتدار طلبی حاصل شود و ...

این حرفها را آنقدر گفته ایم که همه حفظمان شده  و حتی گاهی باورمان شده است که :رنج آن گر چه قسمت ما بود/گنج این انقلاب مال شما! اما امروز (یا بهتر بگویم امشب) آنچه دستانم را به حرکت درمی آورد برای زنده نمودن این کلمات، چیزی بیش از یک کلام تکراری است. چیزی از جنس نوستالژی های یک نسل است نسبت به تعدادی سنگ پربها و تعدادی تابلو که برای هم کیشان من بدل به یک حسی ویژه شده است. برای نسلی که کودکی اش با مراسم های تشییع پیکر و سوم و هفتم و چهلم  و سالگرد گلگون کفنان آمیخته بوده است. نسلی که علی کوچولویش هم پدری دارد که به جبهه رفته و معلوم نیست که برگشته باشد. نسلی که هرشب خواب بابا رو می بیند دوباره. نسلی که دلش همچنان قصه بابا رو می خواهد و نسلی که گلبرگ سرخ لاله ها در کوچه های شهرش بوی شقایق می دهد...

می دانم اگر چند سالی پیش تر بود، مدفون نمودن قبر جان باخته شهیدی در شهر من مساوی با اعتراضات بسیاری بود و برچیدن تابلوهای عکس شهدا آن هم با دستگاه برش عقوبتی سخت در پیش داشت اما امروز تنها یک اعتراض مختصر به گوش می رسد،اما اینها چنانچه گفتم، حرف من نیست. حرف من چیز دیگری است. من امشب می نویسم چرا که دارند یکی از آخرین نوستالژی هایم را از من می ستانند (و چه کسی چنین حقی به آنها داده است؟) در تمام دنیا برای آثار به جا مانده از یک برهه خاص تاریخی که ذهنیت ها و نوستالژی ها و علقه های مردم را می سازند یا یادآور می شوند، ارزشی ویژه قائلند و برای حفظ آن می کوشند نه تخریب آن، اما در اینجا ظاهرا همه چیز با خط کش حفظ قدرت سنجیده می شود.

می خواهم بگویم آقایان مطلق و پر قدرت و مبسوط الید بر هر کار! باور کنید یک قاب عکس در گوشه ای از شهری کویری بر خاکی که لاله هایی خفته دارد که زبان گویایی نیز در کام ندارند، ضربه ای به تخت و باروی شمایان وارد نمی آورد. بگذارید دل این مادران داغدیده به همین یک قاب عکس یادگاری خوش باشد و این شبهای جمعه، سر بر این سنگ ها بگذارند شاید کمی از آزارتان آسایشی به دست آرند. ملیتمان را، غرورمان را، اعتبارمان را، شخصیت مان را، دینمان را، ارزشهایمان را و هر چیزی که برایمان ارزشمند بوده است را ستانده اید و به بازی گرفته اید(هر چند همه را باز پسشان خواهیم گرفت و دوباره اعتبارشان خواهیم بخشید) دیگر دست از سر نوستالژی هایمان بردارید. باور کنید این چیزی از شما کم نمی کند...

(عکسها را در ادامه مطلب ببینید)

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جلال الدین در 13:54 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم مهر 1388

بايد اينروزها را خواند

عمري خطاب كردند ناخورده مست مارا

آويختند چون تاك از داربست ما را...

بي حد زدند مارا از حد گذشته بوديم

شاديم از آنكه ديدند هشيار و مست ما را* 

دوشنبه شب ششم مهرماه وقتی دوباره چهره عبدالله مومنی با چشمانی گود رفته، كبود و مشوش و ظاهری پریشان و غیر قابل باور را در صفحه این جعبه دروغ دیدم، ناخود آگاه و برای بارهای متمادی یاد خرداد پرحادثه 1382 افتادم و انچه در آن سال بر سر فعالین دانشجویی آمد. آن سال از سالهایی بود که دستگیری همراه  با خشونت و اسپری بی هوشی دوباره  باب شده بود. پس از مدتی ناآرامی شهر تهران، ظاهراً دانشجویان به عنوان قربانیان برگزیده شده بودند. مهدی (اميني زاده)  در زندان و براي ماهها در انفرادی بود و عبدالله اما براي مدتي گریزان... آنزمان گفته و مطبوعاتي هم شده بود  که اگر دستگیر شدم و سخنانی خلاف امروزم گفتم، قطعا هیچ حجیتي ندارد وعقايد من همان است كه بوده  و در آزادي كامل بيان كرده ام.  بالاخره با خلف وعده اي آشكار عبدالله دستگير و پس از چند ماه سخت با يك مصاحبه آزاد شد... در جلسه ی شورای تهران تحکیم نشسته بودیم و عبدالله نیز آمد و تنها  چند جمله گفت به گونه ای که بغض گلویش را سخت می فشرد و صدایش را لرزان کرده بود  (انگاردرست همانگونه که در این مصاحبه کذایی) تنها گفت: "التماس مي كنم، خواهش مي كنم، فقط کاری کنید که بچه  ها زودتراز اين سياهچال آزاد شوند" و همين يك جمله عمق فشاری  که تحمل کرده بودند را به همه ما منتقل کرد. همه حاضرین منقلب شده بودند و نمی دانستند که چه باید بکنند که اندكي از رنجهای مهدی و رضا و دهها دانشجویی که در حصار ناجوانمردی محصور بودند، بکاهند. حجت به احترام همه قربانیان راه آزادی و همه آزادگان در بند یک دقیقه سکوت اعلام کرد و ....

وامروز دوباره همان حکایت را تکرار می کنند برای جمعی از صادق ترین انسان های این مرز و بوم به امید آنکه ما فراموش کرده باشیم که با همه اعترافات اجباری، مردانمان (والبته شير زنانمان)همواره استوار باقی مانده اند...

حوادث مثل برق و باد می گذرند. آنقدر سرعت گذرشان زیاد شده  که کمی باور ناپذیر می نماید و به کابوسی مستمر مانند شده است. در این روزها اما آنچه بیش از هر چیزی محتمل می نماید، فراموشی است. به قول مهدی اخوان ثالث "خاموشی سر آغاز فراموشی است" اخوان البته ادامه می دهد " لیکن خامشی بهتر" اما بالعکس باید گفت: لیکن گفتن، نوشتن و فرياد كردن بهتر. اینروزها باید گفت، نوشت و خواند. لازم نیست برای کسی یا جایی باشد! برای خودمان بنویسیم که فراموش نکنیم...

ما مردم ایران زمین در طول سالیان بسیار، حوادث تلخ و شیرین بسیاری داشته ایم که هریک می توانست به خودی خود واجد درسهای بسیاری برایمان باشد اما آنچه مایحصل صد سال مبارزه نشانمان می دهد بازهم شهرهای بی تپش است و ما و آنچه کفتار است و گرگ و روبه است. دلیل چیست؟ یا بهتر بگوییم علت چیست؟ آیا یک علتش فراموشی و خاموشی نیست؟ قطعاً همین گونه است! مگر کودتای 28 مرداد 1332 در خاموشی ما ملت ایران رخ نداد؟ مگر در همین تاریخ پس از انقلاب کودتاهایی به مراتب سهمگین تر و تأثیر گذارتر از کودتای 22 خرداد 88 انجام نشده است و مگر ما عملی جز سکوت(حال اعتراضی یا تأیید آمیز) مرتکب شده ایم؟

ما در طول تاریخ خویش عادت كرده ايم كه همواره در پس هر جوشش و خیزشی، فرودی غیر قابل باور داشته باشیم. ما همواره مستعد رفتن به خواب های زمستانی هستیم حتی اگر سرمایی تلخ و تلخترین سرماها چشم انتظار سرنوشتمان نشسته باشند. برای مقابله اما باید همواره خواند آنچه نوشته شده است و نوشت آنچه خوانده شده است. چندان کار طاقت فرسایی نخواهد بود اگر ما آنچه بر سرمان می آید را در جایی برای خویش بنگاریم و هر گاه و هرگاه به گاه نگاهشان اندازیم و ديگران را ياد آور شويم تا فراموش نکنیم که چه می خواسته ایم و چه شده است و چه گلهای نورسیده ای در این راه سبز اميد فدا شده اند! اگر ما جایی برای خویش نوشته بودیم از تن های نوجوانان فهمیده ای که به زیر تانکها رفت و پيكر مردان باهمتي كه سوراخ سوراخ شد و از سرهاي بي گناهي كه از آنها گشت سر دار بلند تا ماحصلش آزادی ، عدالت و آبادانی براي اين مرز و بوم باشد، خيلي زودتر از اينها اجازه نمی دادیم که این ملک، عرصه تاخت و تاز مستبدینی جدید گردد که به حداقل موازین اخلاقی نیز پای بند نیستند.

اکنون اما باید نگاشت و باید خواند. ما دیگر باید بدانیم که دیگر اگر کسی وعده بهشت بر روی زمین را داد، قطعاً بدترین جهنم های دو عالم را برايمان ایجاد خواهد نمود. (قبلاً هم مي توانستيم بدانيم از كلام تاريخ نماي طالقاني ها، اما انگار ما بايد همه چيز را تجربه كنيم) باید بخوانیم در مورد حکومتگرانی که چگونه به اعتماد يك ملت خيانت و دلهاي سبزسراسر عاطفه شان را پر نفرت و كينه كرده و خون را با خون تطهیر نمودند.  بخوانيم در مورد سنگدلاني كه  از انسان جانبازی که سخن گفتن را نیز به دشواری قادر است و از آسيب ديدگان جنگ 8 ساله  نیز نگذشتند و ازهیچ کذبی فرونگداشتند تا پايه هاي لرزان قدرت خويش بر باد استوار سازند و با همه اينها آنگاه که سرانجامشان را در صبح آزادی دیدیم بر خویش بغریم که امروز، روز انتقام نیست، روز آزادی همه است، حتی براي آنها که بر ما گلوله گشودند! چنانچه مير حسين هم گفت كه پيروزي ما شكست هيچ كسي نيست!

و بالاخره بایدهمواره  بخوانیم و بگوييم از اميد، از راه سبز اميد و گرامي بداريم نام و یاد شهدایمان را و پاس بداریم و سپاس گذاريم مقاومت اسرایمان را و همواره تجلیلشان کنیم اگر چه در زير فشار سخت ترين و تلخ ترين شرايط و به اقتضاي از گوشت و پوست و خون بودن انسان، تن به سخناني داده باشند كه ديگر همگان مي دانند ذره اي ارزش و اعتبار ندارد و ديري نخواهد گذشت كه با پا برون نهادن آزادگان از حصار زندان، به تمامي تكذيب خواهد شد چنانچه گردش ايام چنين مي گويد.

*شعر از سعيد بيابانكي

 

نوشته شده توسط جلال الدین در 16:52 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم شهریور 1388

ما ابزار سرکوب نیستیم! پاسخ یک برادر شهید به به دبیر شورای مرکزی کمیته انضباطی

علی در پاسخ به ادعای فردی به نام آقای علیخانی، پاسخ زیبایی داده است که نشان از غربت این روزهای خانواده های السابقون السابقون دارد. به فرموده قرآن مجید:" السابقون السابقون اولیک المقربون" خواندن این پاسخ، شنیدن سخنان اینروزهای جگر سوختگانی است که جز آه شبانه و اشک خونبار بر مزار فرزندان گلگون کفنشان دیگر راهی برایشان نمانده است... بخوانید به امید روزی که خونهای به زمین ریخته در کربلاهای ایران را شاهد ثمری نیک باشیم...

ما سخنگو نمی خواهیم...

باغ يكپارچه خنجر شده است      قصه زخم،مكرر شده است
بس كه ابري ست هواي پرواز       آسمان بغض كبوتر شده است
ساقه زرد غمي در دل من           ريشه كرده ست ،تناور شده است

مي گويند كسي ادعايي كرده است گزاف و همچون رؤسايش كه خويش را قيمان و سخنگويان ملت بزرگ ايران مي دانننند، اين نيز خویش را سخنگوي خانواده بزرگ شهداي انقلاب اسلامي پنداشته است و ايشان را مزدوران جاسوس و خبرچينان گوش به فرمان خويش.


در مصاحبه اي حسينعلي عليخاني نامي كه از او به عنوان دبیر شورای مرکزی کمیته انضباطی وزارت علوم نام برده مي شود، گفته است: "در دانشگاهها بیش از 100 هزار دانشجوی شاهد و ایثارگر هستند که این افراد سربازان امام زمان هستند و در کنار سایر دوستان مانع از این می شوند که آشوب و تنشی در دانشگاهها به وجود آید" . به زعم وی این قشر از دانشجویان ابزارهاي سركوبي هستند كه از حركتهاي اعتراضي و حق جويانه دانشجويان ممانعت خواهند نمود.


اين اولين بار نيست كه اهانت و هتاكي به خانواده زجر ديده شهداي جنگ تحميلي آن هم از طرف مقامي رسمي صورت مي گيرد. هنوز داغ زخم زبانهاي آن بي انصاف در هفته هاي پس از انتخابات رياست جمهوري دهم، سخت تر از داغ شهادت باكري ها بر گرده خانواده ايشان باقي مانده است. هرچند اين خانواده نيز همچون همه وابستگان صديق شهدا گرده هاي خويش را براي خنجر نشستگان ديروز و بر مسند نشستگان امروز آماده كرده اند، اما ديگر نمي توانند تهمت خبرچيني و جاسوسي و ابزار سركوب بودن را نيز تحمل نمايند. آن بي خبري كه چنين چوب حراج به اعتبار سرمايه هاي اين كشور مي زند بد نيست كه عنوان كند كه در همه حركات سركوبگرانه گذشته و حال و حتي در پروژه زننده و حرمت شكنانه دفن شهدا در دانشگاهها، كدامين فرزند يا برادر يا خواهر شهيدي حاضر به خوش خدمتي بوده است؟ آيا فراموش كرده اند در زمان همين انتخابات رياست جمهوري كه به سنت اين سالها در چنين زمانهايي فضاي سياسي نسبتا باز مي شود، فرزند شهيدي از دانشجويان دانشگاه اميركبير به جرم حق گويي و حق خواهي در زندان به سر مي برد؟


آيا فراموش كرده اند كه بسياري از كساني كه به جرم هاي مضحك و خنده آور در حال اعتراف كردن هستند، يا خانواده شهيدند يا از وابستگان شهدا يا از رزمندگان، فرماندهان و جانبازان هشت سال دفاع مقدس؟ احتياج به نام بردن است؟ عبدالله مؤمني، عيسي سحر خيز، فيض الله عرب سرخي (برادر دو شهيد)، جواد امام و ....


آقاي مسؤولي كه با خيال راحت ما را خبر چين و جاسوس كودتاچيان خوانده اي! بدان كه خانواده هاي شهيدان رجايي، همت، باكري، داوود كريمي، زین الدین، آويني و بسيار شهيدان ديگر به نمايندگي از همه ما، پيش و پس از انتخابات موضع خانواده شهدا را در حمايت از راه سبز مردم ايران عنوان كرده اند و هر كسي خود را به خواب نزده باشد هم اين موضع را مي داند و هم مي فهمد. ما به عهد خويش با عزيزان شاهد خود همواره پاي بند بوده و هستيم تا نگهبان راستي و درستي و دفاع از دين خدا در مقابل جمود و تحجر و فرصت طلبي باشيم و بر سر خونشان هم با كسي معامله نمي كنيم. ما آرمان ايشان را نيك مي دانيم ، شما هم مي خواهيد بدانيد؟ آرماني كه خون هاي سرخ بسيار برايش ريخته شد راستي و صداقت بود (يعني مبارزه با دروغ) يكرنگي بود (يعني جنگ هميشگي با تزوير و ريا) عدالت و آزادگي بود (يعني مبارزه با بي عدالتي و استبداد) اينها همين آرمان امروز ملت ايران است كه به خاطرش كشته و مجروح مي شوند، آيا بين شما و اين آرمانها نسبتي برقرار است كه خود را سخنگوي آن بدانيد؟

چند روزي ست كه از غربت باغ     علف هرزه ،صنوبر شده است
روزگاري ست كه از وهم نقاب       دل آيينه مكدر شده است
لاله در گوش گل نرگس گفت:       پاي چشم شهدا تر شده است.


علي سماواتيان
برادر شهيد مجيد سماواتيان و
دبير انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه شهيد عباسپور

نوشته شده توسط جلال الدین در 14:57 |  لینک ثابت   •